جان پریشان ایران

 

 

نوشتار حاضر سخنی ست با روشنفکری ایرانی: با شاعرانش و نویسندگانش:

اندکی پیش در صفحه ای بر روی اینترنت به شعری جدید از دکتر کدکنی برخوردم که مرا سراسر به اندیشه واداشت. شعری ست اخیر که درباره ی دوری ایشان از وطن و بی قراری در آن گوشه ی غربت سروده شده:

ای کویر وحشتی که ریشه‌های من
زین سوی زمین بدان سوی زمین
از عروق صخره‌ها و
شعلۀ مذاب‌ها و عمق آب‌ها
می‌کشد مرا به سوی تو
با که در میان نهم
بهت لالی و سکوت بی‌سوالی ترا؟

......

این همیشه‌ها و بیشه‌ها
این همه بهار و این همه بهشت
این همه بلوغ باغ و بذر و کشت
در نگاه من
پر نمی‌کنند
جای خالی ترا ...

 

 

بند نخست شعر یاد آور همان "کویر وحشتی" ست که ما سالهاست زمزمه می کنیم.اما در این سروده ی نو گویی خود حکایت دیگری ست از بودن در غربت. نیز می دانیم که ایشان در پاسخی به شعر اخوان ثالث، چاووشی:

بیا ره توشه برداریم

 قدم در راه بی برگشت بگذاریم

ببینیم آسمان هرکجا آیا همین رنگ است؟

 

می گوید:

 

 رفتم ودیدم که آنجا آسمان

رنگ دیگر داشت ، رنگی شادمان

رنگ بی رنگ رهایی، رنگ آب

رنگ کام و رنگ آرام و امان

...

...(مجموعه ی هزاره ی دوم آهوی کوهی، ص 150)

و باز درهمان مجموعه در سروده ی اگر مردی

 

بیا ای دوست، اینجا، در وطن باش

شریک رنج و شادی های من باش

....(همان،ص142)

 

همه ی این قیاس ها بهانه ای بود تا به بحثی درباره ی تفاوت انسان شرقی و غربی بپردازم. داریوش آشوری در کتابی به نام ما ومدرنیت به همین تفاوت ها اشاره دارد. به گمان او آن زمان که مارکوپولو ها از کران تا به کران جهان را به سیاحت می پرداختند و از هر جایی نکته ای و حدیثی بر می گرفتند انسان ایرانی در پستوی انزوای خویش فرو رفته بود وجهان ست و بی بنیاد را به هیچ نمی گرفت. اینک پس از قرنها قرن هنوز ما در میانه ی بیم وامید نمی توانیم از این کاشانه ی پر ملال اندکی دور شویم ، فارغ شویم شاید جهان های دیگری در انتظارمان باشد. هر چند که این سخن بدان جهت نمی گویییم که باید دل یکسره کند و سودای این خاک نداشت چه که جان  پریشان ایران به مرهمی ، و به پاکانی همچو اونیازمند ست. این سخن از آن رو گفتیم تا بدانیم که با این همه نزدیک شدن فاصله ها در دنیای نو هنوز ما همان ذهنیت پارینه سالان را در سر می پروریم.

باری، به قول مارشال برمان گرانمایه ترین دستاورد انسان-شاعر مدرن همین سفرها و حذرهاست: همین جابه جایی ها که نخستین و عمیق ترین پیامدش همان آشفتگی ست و حیرانی و سرگردانی. بی دلیل نیست که والتر بنیامین از انسان پرسه زن مدرن سخن می گوید. انسانی که هر لحظه در حال شدن ست و رفتن: با این تفاوت عظیم که از این در- به- دری ها توشه ای فراهم می آورد برای تامل و طرحی نو در انداختن.

نیز این روزها شصتمین سالمرگ صادق هدایت هست. اوهم نه تاب ماندگاری در این سرزمین را داشت و نه توان تحمل زیستن در غربت! پس کوله بار سفرش را بست، به اتاقکی کوچک پناه برد و کار را یکسره کرد. به گمانم این بخشی از تراژدی روشنفکری ایرانی ست. می دانم که دلایل دیگری هم پیش روست که از حوصله امروز بیرون ست.

 

اما ما این سخن نه از باب ملامت گفتیم که خواستیم نمونه وار گوشه ای از آسیب شناسی جهان مدرن ایرانی را به دست داده باشیم.

 

 

 

 

 

 

 

/ 3 نظر / 25 بازدید
آزاد

آدمی پرنده نیست‌ تا به هر کران که پرکشد، برای او وطن شود سرنوشت برگ دارد آدمی‌ برگ‌، وقتی از بلند شاخه‌اش جدا شود، پایمال عابران کوچه‌ها شود سروده : قنبر علی تابش

مرجع وبلاگهای افغانستانی

سلام دوست گرامی ، اگر دنبال وبلاگهای افغانستانی هستید ، یا اینکه می خواهید با فرهنگ ، تاریخ و جغرافیای افغانستان آشنا شوید ، می توانید از مرجع وبلاگهای افغانستانی دیدن کنید . خواهشا به یاد داشته باشید که مرجع وبلاگهای افغانستانی ، مسئول محتویات وبلاگهای درج شده نمی باشد . ولی برای درج یک وبلاگ ، مدیریت سایت باید آن را تایید کند . آدرس سایت : http://links.cheshmehregi.com

باران

من فکر میکنم این نمیتونه همه دلیل بدبختی ما باشه ، شاید تا اندازه ای ماثر بود اما ما در انزوای محض نرفتیم به بیانی دیگر عقب گرد به مراتب بیشتر از انزوایی بود که داشتیم، ضمن اینکه این جدایی ها و اندوه ها وقتی است که تورا این ابر ظلمت گستر بی رحم بی باران ،تورا این خشک سالی های پی در پی، تو را از نیمه راه برگشتن یاران ز پا می افکند، وگرنه رفتن را اگر اختیاری باشد ملال آور نخواهد بود، درد آنجاست که ما می ازماییم در شهر بخت خویش و نتیجه به قول معروف این میشه که بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش،،،یعنی رفتن بشه چاره کار. جدای از اینها غم غربت فقط اختصاص به ایرانی ها نداره. شاد باشید