نقد ترجمه

این روزها  با ترجمه یِ آثارِ مهم اندیشمندان و فلاسفه ی غرب، جای این پرسش همیشه هست که تا چه اندازه می توان به ترجمه ها اعتماد کرد. جدای از معضل ممیزی که آفتی ست به جان تالیف و ترجمه و چه بسیار آثار با ارزش و گران-سنگ که عمری به پایش صرف شده اما شاید عمری برای انتشارش دست ندهد، درک خود مترجم و خواننده از اثر معیار ی می تواند باشد برای سنجش یا همان خوب-و-بد ترجمه.

امروز به بهانه ی خواندن کتابی از موریس بلانشو ، قلم انداز نگاهی هم به ترجمه ی اثری از وی  به نام" از کافکا تا کافکا" انداختم به ترجمه ی مهشید نونهالی که نشر نی آن را چاپ کرده. کتاب مشتمل ست بر بخش-هایی گونه گون با عنوان هایی بسیار عمیق: خواندن کافکا، رستگاری از راه ادبیات، مرگ خوشحال و ...(ترجمه ی  عنوان این فصل ها بر گرفته از ترجمه ی مذکور ست).

پس از خواندن چند صفحه از ترجمه ی انگلیسی کتاب  -فصل َ "خواندن کافکا"-  آن را با ترجمه ی فارسی آن مقایسه کردم و خلاصه ی کلام اینکه  خود نیز دست به ترجمه  زدم تا ببینم چه پدید

 می آید از این قیل –و-قال!

درباره ی کافکا:

نمی توان به ادبیات مدرن اندیشید  و  از یاد کافکا ی نازنین غافل شد. آنان که آثار کافکا را خوانده اند ، می دانند که وی نویسنده ای ا ست سهل و ممتنع: در عین سادگیَ روساخت بیان و عبارت، در زیر-ساخت بسیار عمیق و درکش گاه حتی جانکاه ست.  نویسنده ای که امکان های   ناممکن  را پیشَ روی خواننده ی متن می گذارد و به قول َ  بارت" متنی نوشتنی"(writerly  text) خلق می کند تا خواننده   تنها مصرف کننده ی متن نباشد بلکه همجون نقادی در پی کشف اثر و خلق معنای ِ آن باشد. حال به این دشواری سبک نوشتاری کافکا، دشواری بیان و اندیشه ی فیلسوفی مانند بلانشو را نیز اضافه کنید. او نیز فلیسوفی ست که جدایِ  از اندیشه   یِ فلسفی خاصِ خویش ، دستی هم در نوشتن ِادبیات دارد: نثری موجز، شاعرانه،و پر مغز. شاید بی-راه نباشد که نثر او را متاثر از آثار کافکا بدانیم.

ترجمه  ی مهشید نونهالی بسیار به متن وفادار ست و همین وفاداری ناسنجیده (زیرا منظور از وفاداری به متن  ،به گمانم، وفاداری به اندیشه نویسنده ست نه کلمه به کلمه ترجمه کردن) متنی را که خود پیچیده ست   دو چندان غامض و دست-نایافتنی کرده . دیگر آنکه خواننده ی  نگون-بخت هم با خواندن اثر( شاید ) چنان گم-و-گیج شود که کتاب را بوسیده به گوشه ای نهد.انچه در پی خواهید خواند نخست متن انگلیسی کتاب ِ بلانشو،سپس ترجمه ی مهشید نونهالی  و  در   پایان ترجمه ی نویسنده ی این سطور خواهد بود.

Perhaps Kafka wanted to destroy his works, since they seemed to him condemned to increase universal misunderstanding. When we see the disorder in which this work reaches us- what is made known to us, what is hidden, the fragmentary light thrown on this or that piece, the scattering of texts themselves, unfinished to begin with and split up even more, and reduced to dust, as if they were relics whose power were indivisible- when we see his silent work invaded by the chatter of commentaries, these unpublishable books made the subjects of endless publications, this timeless creation changed into a footnote to history, we begin to ask ourselves if Kafka himself had foreseen such a disaster in such a triumph. Perhaps his wish was to disappear, discreetly, like an enigma that wants to escape being seen. But this modesty gave him over to the public, this secret made him famous. Now the mystery is spread everywhere, it is in broad daylight, a main attraction.

What is to be done?

Kafka wanted only to be a writer, the Diaries show us, but the Diaries successeded in making us see in Kafka something more than a writer; they foreground someone who has lived rather than someone who has written: from then on, he is the one we look for in his work. This work forms the scattered remains of an existence it helps us to understand, priceless evidence of an exceptional destiny that, without it, would have remained invisible.  

ترجمه ی   اول:

شاید کافکا خواسته آثارش را ویران کند، زیرا به نظرش می آمد این آثار محکوم اند  که سوتفاهم جهانی را افزایش دهند. وقتی ملاحضه می کنیم که این آثار چه آشفته به ما رسیده است و چه چیزی از آن  را به ما می شناسانند و چه چیزی از آن را پنهان می کنند، توضیح ناقصی که درباره این یا آن قطعه می دهند، پراکندگی متن ها که خود هنوز هیچ نشده ناتمام اند و باز هم بیشتر تقسیمشان می کنند و  ذره- ذره شان می کنند گویی اشیا مقدسی که خاصیتشان تقسیم ناپذیر است، وقتی می بینیم این آثاری را که بیشتر خاموش اند   وراجی تفسیر ها احاطه کرده است، و این کتاب های غیر قابل نشر به دفعات بی شمار منتشر شده اند و این آفرینش بی زمان  به تفسیر تاریخ تبدیل شده است، ناگزیر از خود می پرسیم آیا کافکا خود چنین فاجعه ای را در بطن چنین پیروزی ای پیش بینی کرده بود. شاید خواستش این بوده که ، به گونه ای نامحسوس، مانند معمایی که می خواهد از نگاه پنهان بماند، ناپدید شود. اما همین ملاحظه کاری او را در اختیار عموم گذاشت و همین پنهان کاری برایش افتخار آفرید. حالا، معما در همه جا گسترده  و روشنی  کامل ا ست  و به نمایش در آوردن خود.

چه باید کرد؟

کافکا فقط خواسته است نویسنده باشد، اما  "یادداشت های روزانه" سر انجام کافکا را بیش از یک نویسنده نشان می دهد;و آن کس را که زیسته است جلوتر از آن که نوشته است قرار می دهد: زان پس اوست که در آثارش می جوییم. این آثار باقی مانده های پراکنده از زندگی ای خواهد بود  و به درک آن زندگی کمک خواهد کرد، شاهدی که بهایی  بر آن متصور نیست، شاهد سرنوشت استثنایی که ، بدون آن پنهان می ماند.    ...

 

ترجمه ی دوم:

گویی کافکا می خواسته آثارش را نابود کند زیرا به گمانش این آثار محکوم بدین می شدند که بر کژ-فهمی جهان می افزایند. وقتی به نابسامانی آثار کافکا می اندیشیم - یعنی آنچه که از آنها در می یابیم، آنچه نامکشوف است، آن روزنه های نور گاه به گاه که از خلال قطعه ای از این اثر یا آن اثر می تابد، آشفتگی خودِ متن های او، آثاری که ناتمام اند و)گویی( دیگر بار قرار است از نو آغاز شوند و حتّی دیگر بار بیش از پیش از هم می پاشند و (سرانجام) ما-تَرکی از آن باقی می ماند همچو شی مقدس که طلسمش از آن جداکردنی نیست – آنگاه می بینیم آثاری که سکوت پیشه کرده اند در چنبره ی نقد و نظر شارحان گرفتارند، و همان آثاری که نمی توان به چاپ شان سپرد، موضوع چاپ آثاری بی شمارند، این خلاقیت ابدی که حاشیه ای ست بر تاریخ جهان (برای درک بهتر آن)، با خود می گوییم آیا کافکا خود انتظار داشت که از پس چنان فاجعه ای  به چنین پیروزی دست یابد. شاید کافکا می خواسته نیست شود، همچون رمزی که از آشکارگی روی برمی تابد. حال آنکه این فروتنی و بصیرت او را شهره ی شهر کرد و همین راز جاودانگی اوست. حال این راز همه-گیر شده، همه جا بر ملا شده و نظرها را به خود جلب کرده.

اینک چه باید کرد؟

چنان که از "روز-نوشته ها" ی کافکا بر می آید، او می خواسته صرفا نویسنده باشد، اما به یُمن همین روز-نوشته ها ست که در می یابیم کافکا صرفا نویسنده نیست; همین نوشته هاست که نشان می دهد کافکا بیش از آنکه  اَهلِ نوشتن باشد، اَهلِ زندگی کردن بوده: از همین جاست که از آن پس در آثارش در جستجویِ خود کافکا هستیم( نه شخصیت های داستان او).همین روز-نوشته ها دربردارنده ی باقی-مانده های جدا جدایِ موجودی ست که به درکِ ما از آثار او کمک می کند و همچون سرِ نخی ُپرارزش ما را به سویِ سرنوشتِ یگانه ی (کافکا) سوق می دهد که بی کمک این اثر همیشه در پرده می ماند. ...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

/ 2 نظر / 18 بازدید
م.تاج احمدی

سلام دوست عزیز ما درحال راه اندازی یک نشریه ادبی-فلسفی هستیم جستارهای شما را بصورت اتفاقی در اینترنت پیدا کردمء و به لحاظ تشابهات سوژه های مطالب و مناسب بودن آنها برای نشر الکترونیک؛ گفتیم با شما تماس بگیریم تا در صورتی که تمایل داشتید× مطالب منتشر نشده تان را در نشریه منتشر نمائیم. برای اطلاع از چند و چون کار میتوانید با این ایمیل تماس بگیرید: mohammad.tajahmadi@gmail.com

اص این کتاب به زبان فرانسه است آن وقت متنی که شما گذاشته اید انگلیسی! فکر نمیکنید این خود معضلی بزرگتر است!!! ؟؟؟؟؟